خرید بک لینک
جنگ انگار برای بابا قرار نبود هیچوقت تمام شود. مامان اینطور میگفت. یعنی میگفت روزهای زیادی گریه کرده و قبل از آنگه من اشک هایش را ببینم صورتش را برگردانده. گریه کرده برای بهترین دوست هایش. برای حس ِ تلخ ِ جاماندنش و بعد انگار محکم تر شده و شروع کرده به ادامه دادن راهی که هنوز نیمه کاره مانده استجنگ و خاطراتش توی خانه ما هم فراموش نمیشد هیچوقت. کودکی هایم بین یادگاری های بابا از جبهه میگذشت. نمیدانم چرا انقدر دوست داشتمشان. از خمپاره بدون چاشنی ای که مادر توی اتاق بابا تویش گل گذاشته بود و من همیشه فکر میکردم بهترین گلدان است. یا بعضی وقتها فکر میکردم لابد اگر محکم تر روی زمین بیندازمش منفجر میشود یا آن پوکه های فشنگ بامزه ای که شده بود یک گردنبند کوچیک...یا حتی نامه های عاشقانه مام

برچسب: نانوشته, نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 17:28

بزرگی تعریف میکرد:"بنده خدایی را زن و بچه اش از خانه بیرون کرده بودند. از بس که روز و شب، محرم و غیر محرم برای حسینِ علی گریه می کرد.خودش میگفت اول کتابهای مقتل را می خواندم و های های گریه میکردم. خانوادهام آن کتاب ها را از من گرفتند. بعد به مفاتیح پناه بردم. دیدم هر خط مفاتیح هم دارد روضه سیدالشهدا را روایت میکند. با آن هم اشک میریختم. مفاتیح را هم از من گرفتند.بعد قرآن خواندم. هرچه میخواندم مرا یاد شهید کربلا میانداخت. با آیه های قرآن برای خودم مجلس عزا میگرفتم. قرآن را هم از من دور کردند.آن بزرگ می گفت:از خانه بیرونش کرده بودند. آمده بود کربلا. به هرکس می رسید می گفت بگذار برایت چند خط روضه بخوانم گریه کنیم. از این حرم به آن حرم میرفت. جز حسین چیزی نمی خواست.

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 17:28

صفحه بندی